
مپرس حال مرا روزگارم یارم نیست جهنمی شده ام هیچ کس کنارم نیست نهال بودم و درحسرت بهار ولی درخت می شوم و شوق برگ وبارم نیست به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من به جز مبارزه با آفریدگارم نیست مرا زعشق مگوئید گمشده ای است که هر چه هست ندارم که هر چه دارم نیست شبی به لطف بیا برمزار من شاید بروید آن گل سرخی که برمزارم نیست...
ادامه مطلب
از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش چاره معشوق اگر عاشق ز او دل کند چیست؟...
ادامه مطلب
به جز از علی نباشد به جهان گرهگشایی طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلایی xa0...
ادامه مطلب
عطر تو در هواست... می آیی یا رفته ای؟!...
ادامه مطلب
شعر بخوانید آرام میشوید......
ادامه مطلب
به تو فکر کردم... دوباره دوباره به تو فکر کردن عجب حالی داره...!...
ادامه مطلب